قصه خدا و دخترک

 

http://sare2008.persiangig.ir/image/baby.jpg یکی بود یکی نبود. یه روزی روزگاری یه خانواده ی سه نفری بودن. یه دختر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به دخترکوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت .
دخترکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسیدن که دخترشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره.اصرارهای دخترکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن.
دختر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی ……….
به من می گی قیافه ی خدا چه شکلیه ؟ آخه من کم کم داره یادم می ره؟؟؟؟؟؟

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محسن

من به نظرات شما در مورد اوشو نیاز دارم . اگر می توانید کمک کنید برایم پیام بذارید . متشکر

سودابه

در سکوت فکرت، صدای خدا وجود دارد که دائم می گویدت: " آه ...عشق من" دکتر حسین الهی قمشه ای

سودابه

[گل][گل][گل]

محبوبه

داستانهای سایت و عکسها عالی هستند. مرسی

فرشته

خيلي زيبا بود.اما توصيه من به همه دوستاني كه مشكل اين دختر كوچولو رو دارن اينه كه اگه خواستيد خدارو لحظه اي حس كنيدوببينيد مناجات شعبانيه رو حتما بخونيد......

رویا

سلام.لطفا راهنماییم کنید من چطوری میتونم با متنی که وارد وبلاگم میکنم عکس هم بذارم؟

فریده

جالب بود و بهتر است ما هم به فرزندان کوچک شک نکرده و حرکات و رفتار آنان را برای اطمینان تحت نظر داشته و به خواسته های قلبی آنان توجه داشته باشیم

ممنونم از مطالب

راسپوتین

سلام! منم یادم رفته . دام براش تنگ شده.[ناراحت]

reyhan

OMG!!! NiCe onE TNX!!!