کــــــودکـــــی

وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر خجالت ميكشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه آوازهاي نقره اي ميخوانند ، دست تكان بدهي
...
خجالت ميكشي دلت شوربزند براي جوجه قمريهايي كه مادرشان برنگشته
 
فكرميكني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم ــ همانهايي كه خيلي بزرگ شده اند ــ دلشوره هاي قلبت را ببينند و بتو بخندند
 
وقتي بزرگ ميشوي ، ديگر نميترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد ، حتي دلت نميخواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد را از نزديك ببيني
 
ديگر دعا نميكني براي آسمان كه دلش گرفته ، حتي آرزو نميكني كاش قدت ميرسيد و اشكهاي آسمان را پاك ميكردي !
 
وقتي بزرگ ميشوي ، قدت كوتاه ميشود ،آسمان بالا ميرود و توديگر دستت به ابرها نميرسد، و برايت مهم نيست كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها ستاره ها چه بازي ميكنند
 
آنها آنقدر دورند كه حتي لبخندشان را هم نمي بيني ، وماه ـ همبازي قديم توـ آنقدر كمرنگ ميشود كه اگر تمام شب راهم دنبالش بگردي ، پيدايش نميكني !
 
وقتي بزرگ ميشوي ، دور قلبت سيم خاردار ميكشي وتمام پروانه ها را بيرون ميكني وهمراه بزرگترهاي ديگر در مراسم تدفين درختها شركت ميكني
 وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را مي خواني !
 
ويكروز يادت مي افتد كه سالهاست تو چشمانت را گم كرده اي ودستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته اي !
 
آنروز ديگر خيلي دير شده است ....
فرداي آنروز تو را به خاك ميدهند
و ميگويند :
خيلي بزرگ شده بود.

/ 14 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

فوق العاده است.خيلی عميق وقشنگ بود.با خوندنش يادم افتاد خيلی وقته به اسمون و ستاره هاش نگاه نکردم.حالا ديگه ميترسم به اسمون نگاه کنم نکنه ديگه ماه يا حتی ستاره ای نباشه که بهم سلام بده!!!! اينا نتيجه بزرگ شدنه

اکرم

کودکی را ديدم که انگشتانش را جوهری کرده بودومی گفت : من جان کوچولو روزی نويسنده خواهم شدودخل وخرج خدارا يادداشت می کنم. به باغ های خدا خواهم رفت سيب هارا گاززده الوهارا خواهم خوردو.... ابتدا بايد بميريم‌‌آنگاه حياتی نوبيابيم ؛ حیاتی که از آن مابوده اما آنراگم کرده ایم.

اکرم

عشق مارابا صدای خودمان که صدای کودکی است دوباره آشتی می دهد. چه برسر عشق های ما آمده است ؟ آيا يخ زده است ياموش آنراخورده ؟

رامین

چه کسی خواهد دید مردنم را بی تو گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی روی خندان تو را کاشکی میدیدم شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر چه کسی باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد میتوانی تو به من زندگانی بخشی یا بگیری از من آنچه را میبخشی -حمید مصدق- سلام دوست عزیز من با نوشته ای در مورد بوسه آپ هستم کلبه منو با امدنتون مصفا کنید شاد و عاشق باشی

خورشيد

راست گفتی.................

مریم

وقتی آدم بزرگ میشه انقدر مشکلاتش زیاد میشه که دیگخ به گریه آسمون فکر نکنه

آیدا

خیلی قشنگ بود.به نظر من هم عشق تمام اون زیباییها رو به یادمون میاره البته اگه هنوز اونقدر بزرگ نشده باشیم که نتونیم عشقو درک کنیم

ممنون از پيامتان

آزی

ميدونم که وقت نميکنی اين ژيام هارو بخونی وليکن ميخوام يه چند جمله ای برات بنويسم درباره عشق.....در ميون عشقا عشق به خدا يه جنس ديگه است .جنس عشق خدا مرئيه .چون قابل لمسه زير پوست قابل فهمه تو قلب قابل چشيدن تو شوری اشک قابل شنيدن تو صدای بارون قابل بوييدن ميون دشت قابل ديدن مثل خودمون تو آينه . وبالاخره مثل يه نسيم هر از چند گاهی از کنار گوشمون عبور ميکنه وقلبمونو جلا ميده . سعی کن هميشه از اون عشق بنويسی و برای اون عشق