در حدیث آمده است که رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله از جبرئیل پرسید:
توکّل بر خدا چیست؟ گفت: اینکه بدانی مخلوق، سود و زیانی به تو نمیرساند
و از غیر خدا کاملًا مأیوس شوی. اگر انسان به این درجه رسید، جز برای خدا
کار نمیکند و از غیر خدا نمیهراسد و جز به خدا امید ندارد و این حقیقت
توکّل است.
با تو میگویم:
چهار ساله است و بازیگوش. سرش را میکند توی کیسه نایلونی.
فیروزهای و نارنجی کامواها به وجدش آورده انگار.
دست میاندازد و با شوق کلافها را بیرون میکشد. فکر میکند اسباب بازی جدید است
کاموا را قل میدهد روی زمین و دنبالش میدود. سر نخ کلاف را پیدا میکند و میکشد
بعد، از کوچک شدن کلاف، به خنده میافتد
نخ کاموا گیر میکند و پیچیده میشود دور انگشت کوچکش
کمی آرام و بی صدا، با نخ دور انگشتش سرگرم میشود. چیزی نمیگذرد که
صدای گریهاش اتاق را پر میکند
انگشتش درد گرفته. صدایم میزند تا گره کاموا را از دور انگشتش باز کنم.
نخها به هم گره خوردهاند، گره کور. هیچ جوری از هم باز نمیشوند انگار.
میافتم به جان گرهها.
نشسته و فقط نگاه میکند. نق نمیزند. گریه هم نمیکند. فقط مرا نگاه میکند.
مطمئن است که میتوانم گره را باز کنم.
این را از چشمهایش میفهمم. این
را از خنده ملایم و مطمئن روی لبهایش میفهمم.
گریهام میگیرد. یادم میافتد به زندگی. به بعضی وقتها که گره کور
میافتد به کارم.
که هرکاری میکنم، گرهها از هم باز نمیشوند که نمیشوند.
که به هر دری که میزنم، در بسته است. که روزهایم پر میشود از درهای
بسته با قفلهایی که کلید ندارند.
که سراغ همه را میگیرم برای کمک، در خانه همه را میزنم جز در خانه تو.
که بیتابی میکنم و قدری که اون کوچولوی ِچهارساله، به من اطمینان کرده
است، به تو اعتماد نمیکنم و خودم را به تو نمیسپارم.
که
خودم را خستهی درگیری با گرهها میکنم و یادم میرود کلنجار رفتن با
این مشکلات، کار من نیست.
کار بلدی تو را فراموش میکنم و این را که تویی گشاینده گرههای کور
زندگی؛ یادم میرود.
کاموا را از دور انگشت کوچکش باز میکنم. انگشتش را تکان میدهد.
اشکهایم را پاک میکند و بلند بلند میخندد.
من هم خم میشوم و دستهای بزرگش را میبوسم. دستهای معلم چهارسالهای
که یادم داد توکل یعنی اطمینان به گرهگشایی تو ...
یادم بماند
یادم باشد و یادت نرود بودنش برای همه لحظههای سخت طاقتفرسا کافی است
نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟
(نظر)
من در ابتدا خداوند را یک ناظر ، مانند یک رئیس یا یک قاضی میدانستم که دنبال شناسائی خطاهائی است که من انجام داده ام و بدین طریق خداوند میداند وقتی که من مردم ، شایسته بهشت هستم و یا مستحق جهنم ...!
وقتی قدرت فهم من بیشتر شد ، به نظرم رسید که گویا زندگی تقریبا مانند دوچرخه سواری با یک دوچرخه دو نفره است و دریافتم که خدا در صندلی عقب در پا زدن به من کمک میکند...
نمیدانم چه زمانی بود که خدا به من پیشنهاد داد جایمان را عوض کنیم... از آن موقع زندگی ام بسیار فرق کرد ، زندگی ام با نیروی افزوده شده او خیلی بهتر شد ، وقتی کنترل زندگی دست من بود من راه را میدانستم و تقریبا برایم خسته کننده بود ولی تکراری و قابل پیش بینی و معمولا فاصله ها را از کوتاهترین مسیر میرفتم...
اما وقتی خدا هدایت زندگی مرا در دست گرفت ، او بلد بود...
از میانبرهای هیجان انگیز و از بالای کوهها و از میان صخره ها و با سرعت بسیار زیاد حرکت کند و به من پیوسته میگفت :
« تو فقط پا بزن »
من نگران و مضطرب بودم پرسیدم « مرا به کجا می بری ؟ »
او فقط خندید و جواب نداد و من کم کم به او اطمینان کردم !
وقتی میگفتم : « میترسم » ، او به عقب بر میگشت و دستم را میگرفت و میفشرد و من آرام میشدم ...
او مرا نزد مردم میبرد و آنها نیاز مرا به صورت هدیه میدادند و این سفر ما ، یعنی من و خدا ادامه داشت تا از آن مردم دور شدیم ...
خدا گفت : هدیه را به کسانی دیگر بده و آنها بار اضافی سفر زندگی است و وزنشان خیلی زیاد است ، بنابراین من بار دیگر هدیهها را به مردمانی دیگر بخشیدم و فهمیدم
« دریافت هدیه ها بخاطر بخشیدن های قبلی من بوده است »
و با این وجود بار ما در سفر سبکتر است ...
من در ابتدا در کنترل زندگی ام به خدا اعتماد نکردم ، فکر میکردم او زندگی ام را متلاشی میکند ، اما او
اسرار دوچرخه سواری « زندگی » را به من نشان داد
خدا میدانست چگونه از راههای باریک مرا رد کند و از جاهای پر از سنگلاخ به جاهای تمیز ببرد و برای عبور از معبرهای ترسناک ، پرواز کند...
و من دارم یاد میگیرم که ساکت باشم و در عجیبترین جاها فقط پا بزنم
من دارم ازدیدن مناظر و برخورد نسیم خنک به صورتم در کنار همراه دائمی خود « خدا » لذت میبرم و من هر وقتی نمیتوانم از موانع بگذرم
او فقط لبخند میزند و میگوید : پا بزن...
نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟
(نظر)
پیرزن با تقوایی در خواب،خدا را دید و به او گفت :
(( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه ی من می شوی ؟ ))
خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت .
پیرزن از خواب بیدار شد و با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد.
رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت.
سپس نشست و منتظر ماند.
چند دقیقه بعد،در خانه به صدا در آمد .
پیر زن با عجله به طرف در رفت.آن را باز کرد.
پیر مرد فقیری بود .
پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد.
پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست.
نیم ساعت بعد،باز در خانه به صدا در آمد.
پیر زن دوباره در را باز کرد.
این بار کودکی که از سرما می لرزید،از او خواست تا از سرما پناهش دهد .
پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت.
نزدیک غروب،بار دیگر،در خانه به صدا در آمد .
این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود.
زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد .
پیرزن که خیلی عصبانی شده بود،با داد و فریاد،پیرزن را دور کرد.
شب شد ولی خدا نیامد.
پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب، بار دیگر خدا را دید .
پیرزن با ناراحتی گفت:
(( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروزبه دیدنم خواهی آمد ؟))
خدا جواب داد :)) بله.من سه بار آمدم و تو هر سه بار، در را به رویم بستی(( !!!
همه شب،نماز خواندن،همه روز،روزه رفتن
همه ساله از پی حج،سفر حجاز کردن
ز مدینه تا به کعبه،سر و پا برهنه رفتن
دو لب از برای لبیک،به گفته باز کردن
شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن
ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن
به مساجد و معابد،همه اعتکاف کردن
ز ملاهی و مناهی،همه احتراز کردن
به حضور قلب،ذکر خفی و جلی گرفتن
طلب گشایش کار، ز کارساز کردن
پی طاعت الهی،به زمین،جبین نهادن
گه و گه به آسمان ها،سر خود فراز کردن
به مبانی طریقت،به خلوص،راه رفتن
ز مبادی حقیقت،گذر از مجاز کردن
به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد
که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن
به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد
که به روی ناامیدی،در بسته باز کردن
"شیخ بهایی"
نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟
(نظر)
قرار نبوده تا نم باران زد،
دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم.
قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی.
ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی،
آوازهای مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...
هر چه فکر میکنم میبینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی هایمان در رقابت های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم،
این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟
قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم،
از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم،
بعید می دانم راه تعالی بشری از دانشگاه ها و مدرک های ما رد بشود.
باید کسی هم باشد که گوسفندها را هی کند،
دراز بکشد نی لبک بزند با سوز هم بزند و عاقبت هم یک روز در همان هیات چوپانی به پیامبری مبعوث شود.
یک کاوه لازم است که آهنگری کند که درفش داشته باشد که به حرمت عدل از جا برخیزد و حرکت کند .
قرار نبوده این همه در محاصره سیمان و آهن، طبقه روی طبقه برویم بالا،
قرار نبوده این تعداد میز و صندلیِ کارمندی روی زمین وجود داشته باشد،
بی شک این همه کامپیوتر...و پشت های قوز کرده آدم های ماسیده در هیچ کجای خلقت لحاظ نشده بوده...
تا به حال بیل زدهاید؟
باغچه هرس کردهاید؟
آلبالو و انار چیدهاید؟
کلاً خسته از یک روز کار یَدی به رختخواب رفتهاید؟
آخ که با هیچ خواب دیگری قابل مقایسه نیست.
این چشم ها برای نور مهتاب یا نور ستارگان کویر، برای دیدن رنگ زرد گل آفتابگردان برای خیره شدن به جاریِ آب شاید،
اما برای ساعت پشت ساعت، روز پشت روز، شب پشت شب خیره ماندن به نور مهتابی مانیتورها آفریده نشدهاند.
قرار نبوده خروس ها دیگر به هیچ کار نیایند و ساعت های دیجیتال به
جایشان صبح خوانی کنند .
آواز جیرجیرک های شب نشین حکمتی داشته حتماً،
که شاید لالایی طبیعت باشد برای به خواب رفتن ما تا قرص خواب لازم
نشویم و این طور شب تا صبح پرپر زدن اپیدمی نشود.
من فکر میکنم قرار نبوده کار کردن، جز بر طرف کردن غم نان، بشود همه دار و ندار زندگی مان، همه دغدغهزنده بودن مان.
قرار نبوده کنار هم بودن و زاد و ولد کردن، این همه قانون مدنی عجیب و غریب و دادگاه و مهر و حضانت و نفقه و زندان و گروکشی و ضعف اعصاب داشته باشد.
قرار نبوده این طور از آسمان دور باشیم و سی سال بگذرد از عمرمان و یک شب هم زیر طاق ستاره ها نخوابیده باشیم.
قرار نبوده کرِم ضد آفتاب بسازیم تا بر علیه خورشید عالم تاب و گرما و محبتش، زره بگیریم و جنگ کنیم.
قرار نبوده چهل سال از زندگی رد کنیم اما کف پایمان یک بار هم بی واسطه کفش لاستیکی یا چرمی یک مسافت صد متری را با زمین معاشرت نکرده باشد.
قرار نبوده من از اینجا و شما از آنجا، صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن و بوسیدن و دوست داشتن برای هم بفرستیم ...
چیز زیادی از زندگی نمیدانم،
اما همین قدر میدانم که این همه قرار نبوده ای که برخلافشان اتفاق افتاده،
همگی مان را آشفته و سردرگم کرده...
آنقدر که فقط میدانیم خوب نیستیم،
از هیچ چیز راضی نیستیم،
اما سر در نمیآوریم چرا …
نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟
(نظر)
روزی در زمان پادشاهی لوئیس چهاردهم، زندانی ای بود که محکوم به اعدام شده بود و در زندان قلعه ای زندانی شده بود.فقط یک روز به اعدام فرد زندانی باقی مونده بود. پادشاه لوئیس چهاردهم معروف به این بوده که رفتارهای عجیب و غریبی داشته.اون شب زندانی از دیدن پادشاه تو زندان خودش متعجب شد،پادشاه به زندانی گفت: به تو فرصت میدهم ، اگر موفق شدی میتونی نجات پیدا کنی!.در زندانِ تو راهی به سمت بیرون وجود داره که نگهبان هم نداره، اگه تونستی پیداش کنی، نجات پیدا میکنی و اگر نتونستی پیداش کنی با طلوع آفتاب نگهبانها میان و تو رو واسه ی اعدام میبرن
پادشاه و نگهبانان زندان رو ترک کردن و غل و زنجیرهای زندانی رو هم باز کردن...زندانی شروع به گشتن کرد، جایی که در اون زندانی بود چندین اتاق وجود داشت، شروع کرد به گشتنِ همه جا...وقتی یه جایی رو پیدا کرد که با فرش کوچکی پوشونده شده بود خیلی خوشحال شد و بارقه های امید درونش روشن شد..وقتی بازش کرد دید که پله هایی داره و به زیرزمین راه داره و بعد پله هایی هم به سمت بالا داره،زندانی پله ها رو بالا رفت، تا اینکه وزش باد رو حس کرد..وقتی جلوتر رفت دید در بالای قلعه ی بلندی ایستاده و اصلا زمین رو نمیشه دید..دوباره به زندان برگشت ولی مطمئن بود که پادشاه به او دروغ نگفته...رو زمین دراز کشید و پاشو به دیوار تکیه داد و ناگهان حس کرد که سنگی تو دیوار تکون میخوره..از جا پرید و بلند شد و دید میتونه سنگ رو تکون بده..وقتی سنگ رو جابجا کرد یه دالانی رو دید که به زور میشه توش خزید...زندانی شروع به خزیدن کرد...هرچقدر جلوتر میرفت تونل فراخ تر میشد و کم کم صدای جریان آب رو شنید..در انتهای دالان به پنجره ای رسید که به سمت بیرونه اما با میله های فولادی راه خروج وجود نداره...ولی میشه بیرون رو دید...تمام طول شب زندانی به دنبال یافتن راه خروج بود... و راههای زیادی رو امتحان کرد اما هیچ کدوم از اون راهها به بیرون ختم نمیشد
شب تموم شد...وناگهان امپراطور رو دید که بهش گفت: می بینم که هنوز اینجایی..زندانی گفت: فکر میکردم با من صادق هستی ای پادشاه...من تمام طول شب دنبال راه خروج گشتم اما نتیجه ای نداشت.... پادشاه جواب داد: من با تو صادق بودم...در زندان باز بود و تو میتونستی بیرون بری!!! انسان گاهی راههای خیلی سخت رو برای موفقیت امتحان میکنه، در حالی که راه موفقیت خیلی واضح روبه روش وجود داره...سعی کنیم این راهها رو پیدا کنیم
نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟
(نظر)
سال ها دو برادر با هم در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود، زندگی می کردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند. پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد و از هم جدا شدند.
یک روز صبح در خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مرد نجـاری را دید. نجـار گفت:«من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟» برادر بزرگ تر جواب داد: «بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده.» سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت:« در انبار مقداری الوار دارم، از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.»
نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار. برادر بزرگ تر به نجار گفت:« من برای خرید به شهر می روم، اگر وسیله ای نیاز داری برایت بخرم.» نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:«نه، چیزی لازم ندارم.» هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود.
کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت:«مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟» در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکرکرد که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.
وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است. کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت:«دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم.»
تا به حال واسه چند نفر پل ساختیم؟!!! بین خودمون و چند نفر از عزیزانمون حصار
کشیدیم؟!!!؟
نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟
(نظر)
در یک آزمایشگاه چند تا موش رو تو استخر آب انداختند و زمان گرفتند تا ببینند موشها چند ساعت دوام میارند.
حداکثر زمانی رو که تونستند دوام بیارند 17 دقیقه بود.
سری دوم موشها رو با توجه به اینکه حداکثر 17 دقیقه می تونند زنده بمونند تو همون استخر انداختند.
اما این بار قبل از 17 دقیقه نجاتشون دادند. بعد از اینکه موشها زمانی رو نفس تازه کردند دوباره اونها رو تو استخر انداختند.
حدس بزنید چقدر دوام آوردند؟
26 ساعت، یعنی حدود 95 برابر بیشتر از قدرت واقعی شون
پس از بررسی های لازم دانشمندان به این نتیجه رسیدند که علت زنده بودن موش ها این بوده که اونها امیدوار بودند تا دستی باز هم اونها رو نجات بده و تونستند این همه دوام بیارند.
نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟
(نظر)
پرونده اش را زیر بغلش گذاشتند و بیرونش کردند
ناظم با رنگ قرمز و چهره برافروخته فریاد کشید :
بهت گفته باشم ، تو هیچی نمی شی ، هیچی
مجتبی نگاهی به همکلاسی هایش انداخت ،
آب دهانش را قورت داد
خواست چیزی بگوید اما ، سرش را پایین انداخت و رفت
برگه مجتبی ، دست به دست بین معلم ها می گشت
اشک و خنده دبیران در هم آمیخته بود
امتحان ریاضی ثلث اول :
سئوال : یک مثال برای مجموعه تهی نام ببرید
جواب : مجموعه آدم های خوشبخت فامیل ما
سئوال : عضو خنثی در جمع کدام است ؟
جواب : حاج محمود آقا ، شوهر خاله ریحانه
که بود و نبودش در جمع خانواده هیج تاثیری ندارد
و گره ای از کار هیچ کس باز نمی کند
سئوال : خاصیت تعدی در رابطه ها چیست ؟
جواب : رابطه ای است که موجب پینه دست پدرم
بیماری لاعلاج مادرم و گرسنگی همیشگی ماست
معلم ریاضی اشکش را با گوشه برگه مجتبی پاک کرد و ادامه داد
سئوال : نامساوی را تعریف کنید
جواب : نامساوی یعنی ، یعنی ، رابطه ما با آنها ، از مابهتران
اصلا نامساوی که تعریف و تمجید ندارد ، الهی که نباشد
سئوال : خاصیت بخش پذیری چیست ؟
جواب : همان خاصیت پول داری است آقا
که اگر داشته باشی در بخش بیمارستان پذیرش می شوی
و گرنه مثل خاله سارا بعد از جواب کردن بیمارستان تو راه خانه فوت می کنی
سئوال : کوتاه ترین فاصله بین دو نقطه چه خطی است ؟
جواب : خط فقر ، که تولد لیلا ، خواهرم را ، سریعا به مرگش متصل کرد
برگه در این نقطه کمی خیس بود و غیر خوانا ،
که شاید اثر قطره اشک مجتبی بود
معلم ریاضی ، ادامه نداد برگه را تا کرد ، بوسید و در جیبش گذاشت
مجتبی دم در حیاط مدرسه رسیده بود ،
برگشت با صدای لرزانش فریاد زد
آقا اجازه : گفتید هیچی نمی شیم ؟ هیچی ؟
بعد عقب عقب رفت ، در حیاط را بوسید
و پشت در گم شد
نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟
(نظر)
سه چیز را با احتیاط بردار:
قدم، قلم، قسم !
سه چیز را پاک نگه دار :
جسم ، لباس، خیال
از سه چیز کار بگیر:
عقل، همت، صبر!
از سه چیز خود را دور نگه دار:
افسوس، فریاد، نفرین!
سه چیز را آلوده نکن:
قلب، زبان چشم!
اما سه چیز را هیچگاه فراموش نکن:
خدا، مرگ و دوست !
نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟
(نظر)

از لحظه ای که در یکی از اتاق های بیمارستان بستری شده بودم، زن و شوهری در تخت روبروی من مناقشه ی بی پایانی را ادامه می دادند.
زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان جا بماند.
از حرف های پرستارها متوجه شدم که زن یک تومور دارد و حالش بسیار وخیم است. در بین مناقشه این دو نفر کم کم با وضیعت زندگی آنها آشنا شدم.
یک خانواده روستائی ساده بودند با دو بچه. دختری که سال گذشته وارد دانشگاه شده و یک پسر که در دبیرستان درس می خواند و تمام ثروتشان یک مزرعه کوچک، شش گوسفند و یک گاو است.
در راهروی بیمارستان یک تلفن همگانی بود و هر شب مرد از این تلفن به خانه شان زنگ می زد. صدای مرد خیلی بلند بود و با آن که در اتاق بیماران بسته بود، اما صدایش به وضوح شنیده می شد. موضوع همیشگی مکالمه تلفنی مرد با پسرش هیچ فرقی نمی کرد: «گاو و گوسفند ها را برای چرا بردید؟ وقتی بیرون می روید، یادتان نرود در خانه را ببندید. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشید.حال مادر دارد بهتر می شود. بزودی برمی گردیم…»
چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را برای انجام عمل جراحی زن آماده کردند. زن پیش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالی که گریه می کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.»مرد با لحنی مطمئن و دلداری دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «این قدر پرچانگی نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمی درهم رفت.
بعد از گذشت ده ساعت که زیرسیگاری جلوی مرد پر از ته سیگار شده بود، پرستاران، زن بی حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحی با موفقیت انجام شده بود. مرد از خوشحالی سر از پا نمی شناخت و وقتی همه چیز روبراه شد، بیرون رفت و شب دیروقت به بیمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب های گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشای او شد که هنوز بی هوش بود.
صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمی توانست حرف بزند، اما وضعیتش خوب بود. از اولین روزی که ماسک اکسیژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن می خواست از بیمارستان مرخص بشود و مرد می خواست او همان جا بماند.
همه چیز مثل گذشته ادامه پیدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ می زد. همان صدای بلند و همان حرف هایی که تکرار می شد. روزی در راهرو قدم می زدم. وقتی از کنار مرد می گذشتم داشت می گفت:«گاو و گوسفندها چطورند؟ یادتان نرود به آنها برسید. حال مادر به زودی خوب می شود و ما برمی گردیم.»
نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب دیدم که اصلا کارتی در داخل تلفن همگانی نیست. مرد درحالی که اشاره می کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا این که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: «خواهش می کنم به همسرم چیزی نگو. گاو و گوسفندها را قبلا برای هزینه عمل جراحیش فروخته ام. برای این که نگران آینده مان نشود، وانمود می کنم که دارم با تلفن حرف می زنم.»
در آن لحظه متوجه شدم که این تلفن برای خانه نبود، بلکه برای همسرش بود که بیمار روی تخت خوابیده بود. از رفتار این زن و شوهر و عشق مخصوصی که بین شان بود، تکان خوردم. عشقی حقیقی که نیازی به بازی های رمانتیک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد نداشت، اما قلب دو نفر را گرم می کرد
نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟
(نظر)