Iran-Sare2008 Banner

دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢

سحنانی از گوته

آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرین معمولی و پیش و پا افتاده اند .

اشخاص بزرگ و با همت به کوه مانند، هر چه به ایشان نزدیک شوی عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود و مردم پست و دون همانند سراب مانند که چون کمی به آنان نزدیک شوی به زودی پستی و ناچیزی خود را بر تو آشکار سازند.

استعداد در فضای آرام رشد میکند و شخصیت در جریان کامل زندگی .

اگر به مهمانی گرگ می روید ، سگ خود را به همراه ببرید .

از استثنائـات است که کسی را بـه خاطر آنچه که هست دوست بدارند . اکثر آدمها چیزی را در دیگران دوست دارند که خود به آنها امانت می دهند : خودشان را ، تفسیر و برداشت خودشان را از او ...

با داشتن اراده قوی مالک همه چیز هستید .

پیش از آن که کاری بکنی ، باید کسی باشی .

بشر، بر صفحه‌ی شطرنج ابدیت، چون پیاده‌ای در دست خدا و شیطان است.

تنها شرط رسیدن به پیروزی داشتن اراده قوی است شرایط دیگراهمیتی ندارد.

در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است.

زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است .

کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند.

کوشش اولین وظیفه انسان است.

خدایا هنر چقدر بلند و عمر چه اندازه کوتاه است.

هر آنچه را که می توانید انجام دهید ، و یا در رؤیای خود می بینید که قادر به انجام آن هستید شروع کنید ، جسارت در بطن خود، نبوغ و قدرت جاودانه ای را نهفته دارد .

هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد .

هر کس با استعدادهایی خلق شده که باید آنها را به کار بندد . به کار بستن آنها ، بزرگترین سعادت در زندگی هر فرد است .

هرکس باید روزانه یک آواز بشنود ، یک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند .

هر چه نور بیشتر باشد ، سایه عمیق تر است .

کار ما نماینگر قابلیت های ماست .

کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند.

کوشش اولین وظیفه انسان است .

کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند .

قلب معزور و خودخواه هرگز نمی تواند از سرگیجه و بی حوصلگی بگریزد.

جوانی نیز مانند پاک ترین و بهترین عشقها سرانجامی ندارد .

خدایا هنر چقدر بلند وعمر چه اندازه کوتاه است.

طوفان های حوادث، اخلاقیات و روحیات انسان را تقویت می کند.

وظیفه ای را که از همه به شما نزدیک تر است انجام دهید.

مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند .

نیاسائید ، زندگی در گذر است . بروید و دلیری کنید ، پیش از آنکه بمیرید ، چیزی نیرومند و متعالی از خود بجای گذارید ، تا بر زمان غالب شوید .

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


دوشنبه ٢۳ دی ۱۳٩٢

سحنانی از گوته

آنها که غائب اند ، کمال مطلوب اند و حاضرین معمولی و پیش و پا افتاده اند .

اشخاص بزرگ و با همت به کوه مانند، هر چه به ایشان نزدیک شوی عظمت و ابهت آنان بر تو معلوم شود و مردم پست و دون همانند سراب مانند که چون کمی به آنان نزدیک شوی به زودی پستی و ناچیزی خود را بر تو آشکار سازند.

استعداد در فضای آرام رشد میکند و شخصیت در جریان کامل زندگی .

اگر به مهمانی گرگ می روید ، سگ خود را به همراه ببرید .

از استثنائـات است که کسی را بـه خاطر آنچه که هست دوست بدارند . اکثر آدمها چیزی را در دیگران دوست دارند که خود به آنها امانت می دهند : خودشان را ، تفسیر و برداشت خودشان را از او ...

با داشتن اراده قوی مالک همه چیز هستید .

پیش از آن که کاری بکنی ، باید کسی باشی .

بشر، بر صفحه‌ی شطرنج ابدیت، چون پیاده‌ای در دست خدا و شیطان است.

تنها شرط رسیدن به پیروزی داشتن اراده قوی است شرایط دیگراهمیتی ندارد.

در درون جسارت ، نبوغ و قدرت سحر آمیزی نهفته است.

زیبایی ناپایدار و فضیلت جاودانه است .

کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند.

کوشش اولین وظیفه انسان است.

خدایا هنر چقدر بلند و عمر چه اندازه کوتاه است.

هر آنچه را که می توانید انجام دهید ، و یا در رؤیای خود می بینید که قادر به انجام آن هستید شروع کنید ، جسارت در بطن خود، نبوغ و قدرت جاودانه ای را نهفته دارد .

هیچ کس نمی تواند ما را بهتر از خودمان فریب دهد .

هر کس با استعدادهایی خلق شده که باید آنها را به کار بندد . به کار بستن آنها ، بزرگترین سعادت در زندگی هر فرد است .

هرکس باید روزانه یک آواز بشنود ، یک شعر خوب بخواند و در صورت امکان چند کلمه حرف منطقی بزند .

هر چه نور بیشتر باشد ، سایه عمیق تر است .

کار ما نماینگر قابلیت های ماست .

کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند.

کوشش اولین وظیفه انسان است .

کسی که دارای عزمی راسخ است ،جهان را مطابق میل خویش عوض می کند .

قلب معزور و خودخواه هرگز نمی تواند از سرگیجه و بی حوصلگی بگریزد.

جوانی نیز مانند پاک ترین و بهترین عشقها سرانجامی ندارد .

خدایا هنر چقدر بلند وعمر چه اندازه کوتاه است.

طوفان های حوادث، اخلاقیات و روحیات انسان را تقویت می کند.

وظیفه ای را که از همه به شما نزدیک تر است انجام دهید.

مردان شجاع فرصت می آفرینند ترسوها و ضعفا منتظر فرصت می نشینند .

نیاسائید ، زندگی در گذر است . بروید و دلیری کنید ، پیش از آنکه بمیرید ، چیزی نیرومند و متعالی از خود بجای گذارید ، تا بر زمان غالب شوید .

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

حکایت شن و سنگ


حکایت اینگونه آغاز میشود که دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث میکنند و کار به جایی میرسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست میدهد و سیلی محکمی به صورت دیگری میزند. دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت:« امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.»آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند. همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین میکشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد. مرد که خود را از مرگ حتمی نجاتیافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد:« امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد. » دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید:« وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک میکنی؟»مرد پاسخ داد:
« وقتی دوستی تو را آزار میدهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.»
« یاد بگیریم آسیبها و رنجشها را در شن بنویسیم تا فراموش شود و خوبی و لطف دیگران را در سنگ حک کنیم تا هیچ گاه فراموش نشود»

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


سه‌شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٢

آن بالا را نگاه کن

آیا می‌دانستید که اگر یک کرکس را در قفسی با حدود دو متر مساحت قرار دهید، در حالی که سقف این قفس باز است، این پرنده هیچ وقت تلاش نخواهد کرد که فرار کند. او پرواز را از یاد خواهد برد، اگرچه به خوبی به فن پرواز آگاه است، او تا ابد در آن قفس سرباز بی آن که تلاش برای پرواز کند، باقی خواهد ماند.
خفاش هم نمی‌تواند از سطح صاف پرواز کند. او باید حتماً خود را از یک بلندی به سمت زمین پرتاب کند و سپس به پرواز درآید. اگر خفاشی بر روی زمین افتاده باشد، باید حتماً با استفاده از هر ابزاری اندکی از سطح زمین جدا شود، یا اگر این کار میسر نباشد، او نیز پرواز را از یاد خواهد برد.
اگر هم یک زنبور عسل درون لیوانی بیفتد آن قدر آنجا می‌ماند تا بمیرد. زنبور عسل هیچگاه بالای محل گرفتاری خود را نمی‌بیند. او تلاش می‌کند که از طرفین یا پایین فرار کند. او آن‌قدر خود را به دیواره‌های لیوان می‌کوبد تا بمیرد. در مجموع می‌توان گفت که بسیاری از ما از بسیاری جهات با موارد یاد شده شباهت داریم ما با تمامی وجود برای حل مشکلاتمان تلاش می‌کنیم غافل از این که جواب درست در بالای سرمان است. به آسمان نگاه کن.

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳٩٢

اشراق


( سهروردی در ضمن تحصیل چنین استنباط کرد که موجودات دنیا از نور به وجود آمده و انوار به یکدیگر می‌تابد و آن تابش متقابل را اشراق خواند)
کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.
رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت:
تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت
نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛
درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...
مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.
و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.
مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود.
هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود...
به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود.
زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.
مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.
درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.
درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.
حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...
دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و 
تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!
درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ،
 و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


پنجشنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٢

قسمتی از سخنان عارف بزرگ شیخ اسماعیل دولابی

خیلی نگو من گناهکارم
خیلی نگو من گناهکارم. هی نگو من گنهکارم. این را ادامه نده تا به یقین برسد. روی صفات خوب و کارهای خوبت کار کن تا به یقین برسند. معصیت را به یقین نرسان. ایمان را به شک تبدیل نکن. اینکه به شما روزی داده، خلق کرده، اینجا نشانده، هیچ کدام دست ما نبوده است، همه را خدا کرده است. در این یقین‌ها شک نکنید. از آن طرف پشت بام نیفتید!
بعضی‌ها احتیاط می‌کنند عقب عقب می‌روند و از آن طرف پشت بام می‌افتند. جماعت زیادی از آن طرف افتادند. اصلا من ندیده ام کسی از جلو بیفتد. همه از پشت سر می‌افتند. پشت رو هم افتاده‌اند، حالا چطور می‌شود بیاوریشان بالا! از پشت سر افتاده‌اند.
وقتی بسم الله را بفهمید دیگر نه از جلو می‌افتید نه از پشت سر.
تاثیر زبان
اگر چهار مرتبه بگویی بیچاره ام و عادت کنی، اوضاع خیلی بی ریخت می شود... همیشه بگویید الحمدلله، شکر خدا. بلکه بتوانی دلت را هم با زبانت همراه کنی. اگر پکر هستی دو مرتبه همراه با دلت بگو الحمدلله. آن وقت غمت را از بین می برد... امیدوارم جلوی زبانت را بگیری که موثر است.
کار فقط برای خدا
از هر چیز تعریف کردند، بگو مال خداست و کار خداست. نکند خدا را بپوشانی و آنرا به خودت یا به دیگران نسبت بدهی که ظلمی بزرگ تر از این نیست. اگر این نکته را رعایت کنی، از وادی امن سر در می آوری. هر وقت خواستی از کسی یا چیزی تعریف کنی، از ربّت تعریف کن. بیا و از این تاریخ تصمیم بگیر حرفی نزنی مگر از او. هر زیبایی و خوبی که دیدی ربّ و پروردگارت را یاد کن، همانطور که امیرالمؤمنین علیه السلام در دعای دهه اول ذیحجه می فرماید: به عدد همه چیزهای عالم لا اله الا الله.
خلوت با خدا
هر وقت در زندگی‌ات گیری پیش آمد و راه بندان شد، بدان خدا کرده است؛ زود برو با او خلوت کن و بگو با من چه کار داشتی که راهم را بستی؟ هر کس گرفتار است، در واقع گرفته یار است.
(برگرفته از کتاب طوبای محبت)

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢

چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی .....


ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت. دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت. چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها . حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی. نون سنگک خشخاشی دو آتشه هم یکی اش. نویسنده : ناشناس

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


شنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٢

شش عامل که ولخرج تان می کند


از بیکاری حوصله‌تان سر می‌رود و خرید می‌کنید یا از یک کافی‌شاپ به دیگری سرک می‌کشید و شام را هم با دوستان صرف می‌کنید تا در خانه بیکار نمانید. این کار شما هم ضرر مالی دارد، هم مقطعی و کوتاه‌مدت است.
1 -  رودربایستی
شما با مهمان‌تان رودربایستی دارید و برای یک نفر به اندازه چهار نفر تدارک می‌بینید یا همراه دوستی ولخرج هستید و مجبور به خرج‌های غیرضروی می‌شوید. باید بدانید با پذیرایی مفصل از مهمان، او را هم معذب می‌کنید و به فکر جبران می‌اندازید؛ و اگر به دوست‌تان نه نگویید هرگز نمی‌فهمد شما از این همه پول خرج کردن در عذاب هستید.
2 - عدم اعتماد به نفس
شما برای پوشاندن کمبود اعتماد به نفس، به طرف خرید کردن هجوم می‌برید تا دوستان و آشنایان را تحت تاثیر قرار دهید. ولی آنها هم احتمالا باهوش هستند و زیاد تحت تاثیر این خریدهای عجیب و غریب قرار نمی‌گیرند؛ بلکه خیلی زود اصل قضیه را می‌فهمند.
3 -  بیکاری و بطالت
از بیکاری حوصله‌تان سر می‌رود و خرید می‌کنید یا از یک کافی‌شاپ به دیگری سرک می‌کشید و شام را هم با دوستان صرف می‌کنید تا در خانه بیکار نمانید. این کار شما هم ضرر مالی دارد، هم مقطعی و کوتاه‌مدت است. تنها توصیه به درد بخور این است که علایق واقعی‌تان را پیدا کنید تا مفید واقع شوید.
4 - خجالت
به مغازه‌ای می‌روید و جنسی را قیمت می‌کنید. چنان از اخم آقای فروشنده جا می‌خورید که خجالت می‌کشید بگویید گران است و آن را می‌خرید یا خجالت می‌کشید به دوستتان بگویید مایل به رفتن به رستوران گران‌تر از سطح بودجه‌تان نیستید. باید گفت تا زمانی که به دیگران بیش از خودتان اهمیت می‌دهید همیشه آخر ماه مبلغی پول کم می‌آورید.
5 -  جلب محبت
عادت کرده‌اید محبت دیگران را با هدیه گران و بذل و بخشش بخرید و اطرافیانتان را غرق هدایای گران قیمت می‌کنید ولی باز هم میزان محبتتان کمتر از مبلغ خرج شده است. اگر دوست و هم‌زبان می‌خواهید روشی غیر از خرید و فروش محبت پیدا کنید!
6 - عادت
 شاید در خانواده‌ای مرفه یا فاقد دوراندیشی بزرگ شده‌اید که کسی در آن به پس‌انداز فکر نمی‌کرده و شما هم دایما پول خرج کرده‌اید؛ طوری که برای پول ارزش قایل نیستید. بالاخره یک نفر باید به شما بگوید که روش قبلی‌تان غلط بوده و پول برای ایجاد یک زندگی امن ضروری است. چطور است روش منطقی خانواده‌های دیگر را با دقت بنگرید و الگو‌‌‌‌بگیرید؟!

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


پنجشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٢

چهل و یک مورد از کم هزینه ترین لذت‌های دنیا

1- گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم.
2 - سعی کنیم بیشتر بخندیم.
3- تلاش کنیم کمتر گله کنیم.
4 - با تلفن کردن به یک دوست قدیمی، او را غافلگیر کنیم.
5 - گاهی هدیه‌هایی که گرفته‌ایم را بیرون بیاوریم و تماشا کنیم.
6 - بیشتردعا کنیم.
7 - در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت کنیم.
8- هر از گاهی نفس عمیق بکشیم.
9- لذت عطسه کردن را حس کنیم.
10- قدر این که پایمان نشکسته است را بدانیم.
11- زیر دوش آواز بخوانیم.
12- سعی کنیم با حداقل یک ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم .
13- گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم.
14- با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم.
15- برای انجام کارهایی که ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامه‌ریزی کنیم!
16- از تفکردرباره تناقضات لذت ببریم.
17- برای کارهایمان برنامه‌ریزی کنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته کار مشکلی است!
18- مجموعه‌ای از یک چیز (تمبر، برگ، سنگ، کتاب و... )برای خودمان جمع‌آوری کنیم.
19- در یک روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم.
20- گاهی در حوض یا استخر شنا کنیم، البته اگر کنار ماهی‌ها باشد چه بهتر.
21- گاهی از درخت بالا برویم.
22- احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم.
23- گاهی کمی پابرهنه راه برویم!.
24- بدون آن که مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی کنیم.
25- وقتی کارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یک بستنی بخریم و با لذت بخوریم
26- در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا کنیم.
27- سعی کنیم فقط نشنویم، بلکه به طور فعال گوش کنیم.
28- رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم .
29- وقتی از خواب بیدار می‌شویم، زنده بودن را حس کنیم.
30- زیر باران راه برویم.
31- کمتر حرف بزنیم و بیشترگوش کنیم ..
32- قبل از آن که مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش کنیم و مراقب تغذیه خود باشیم .
33- چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم.
34- اگر توانستیم گاهی کنار رودخانه بنشینیم و در سکوت به صدای آب گوش کنیم.
35- هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم.
36- احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نکنیم.
37- به دنیای شعر و ادبیات نزدیک تر شویم.
38- گاهی از دیدن یک فیلم در کنار همه اعضای خانواده لذت ببریم.
39- تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه کنیم.
40- از هر آنچه که داریم خود و دیگران استفاده کنیم ممکن است فردا دیر باشد.
41 - این مطلب رو به هر مهربانی که دوستش دارید با مهربانی ارسال نمایید.

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢

توکّل بر خدا چیست؟

در حدیث آمده است که رسول خدا صلی اللَّه علیه و آله از جبرئیل پرسید:
توکّل بر خدا چیست؟ گفت: اینکه بدانی مخلوق، سود و زیانی به تو نمی‌رساند
و از غیر خدا کاملًا مأیوس شوی. اگر انسان به این درجه رسید، جز برای خدا
کار نمی‌کند و از غیر خدا نمی‌هراسد و جز به خدا امید ندارد و این حقیقت
توکّل است.
با تو می‌گویم:
چهار ساله است و بازیگوش. سرش را می‌کند توی کیسه نایلونی.
فیروزه‌ای و نارنجی کامواها به وجدش آورده انگار.
دست می‌اندازد و با شوق کلاف‌ها را بیرون می‌کشد. فکر می‌کند اسباب بازی جدید است
کاموا را قل می‌دهد روی زمین و دنبالش می‌دود. سر نخ کلاف را پیدا می‌کند و می‌کشد
بعد، از کوچک شدن کلاف، به خنده می‌افتد
نخ کاموا گیر می‌کند و پیچیده می‌شود دور انگشت کوچکش
کمی آرام و بی صدا، با نخ دور انگشتش سرگرم می‌شود. چیزی نمی‌گذرد که
صدای گریه‌اش اتاق را پر می‌کند
انگشتش درد گرفته. صدایم می‌زند تا گره کاموا را از دور انگشتش باز کنم.
نخ‌ها به هم گره خورده‌اند، گره کور. هیچ جوری از هم باز نمی‌شوند انگار.
می‌افتم به جان گره‌ها.
نشسته و فقط نگاه می‌کند. نق نمی‌زند. گریه هم نمی‌کند. فقط مرا نگاه می‌کند.
مطمئن است که می‌توانم گره را باز کنم.
این را از چشمهایش می‌فهمم. این
را از خنده ملایم و مطمئن روی لبهایش می‌فهمم.
گریه‌ام می‌گیرد. یادم می‌افتد به زندگی. به بعضی وقت‌ها که گره کور
می‌افتد به کارم.
که هرکاری می‌کنم، گره‌ها از هم باز نمی‌شوند که نمی‌شوند.
که به هر دری که می‌زنم، در بسته است. که روزهایم پر می‌شود از درهای
بسته با قفل‌هایی که کلید ندارند.
که سراغ همه را می‌گیرم برای کمک، در خانه همه را می‌زنم جز در خانه تو.
که بی‌تابی می‌کنم و قدری که اون کوچولوی ِچهارساله، به من اطمینان کرده
است، به تو اعتماد نمی‌کنم و خودم را به تو نمی‌سپارم.
که
خودم را خسته‌ی درگیری با گره‌ها می‌کنم و یادم می‌رود کلنجار رفتن با
این مشکلات، کار من نیست.
کار بلدی تو را فراموش می‌کنم و این را که تویی گشاینده گره‌های کور
زندگی؛ یادم می‌رود.
کاموا را از دور انگشت کوچکش باز می‌کنم. انگشتش را تکان می‌دهد.
اشک‌هایم را پاک می‌کند و بلند بلند می‌خندد.
من هم خم می‌شوم و دست‌های بزرگش را می‌بوسم. دست‌های معلم چهارساله‌ای
که یادم داد توکل یعنی اطمینان به گره‌گشایی تو ...
یادم بماند
یادم باشد و یادت نرود بودنش برای همه لحظه‌های سخت طاقت‌فرسا کافی است

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


 

Design By Seyed AliReza Ebrahimi Copyright © 2001-2012 Sare.ir Inc. All rights reserved