![]()
آرشيو وبلاگ پست الکترونیک
با ذکر آدرس وبـلاگ بلامــانــع مـــی باشد www.Blog.Sare.ir
![]()
منتظر پيغامتان هستم: اين وبلاگ را صفحه اصلي خود كنيد
اخبـــــــــــار www.Sare.ir www.Sare2008.com www.Sare2008.net Adult Pictures(شوخی) کتــــابــــخـــــانـــــه موسيقی پاپ فلش گـالری عـروسـک گـالـری عـــــکس تاریخچه چلو کباب قهوه خانه در ایران راهنمای عملی هنگام زلزله کانالهاي راديو و تلويزيون تعرفه تبلیغات در سایت و وبلاگ ادعیه ماه مبارک رمضان آموزش تهیه سفره افطار قرائت سی جزء قرآن شبهای قدر
Members : 33,000
Founded: Jul 24, 2002
Language: Farsi
You Can Join This Group
Click Here
شما هم می توانید عضو گروه شوید
با کلیک بر روی شماره های 1 , 2 , 3 , 4 نــوع مــوزیکــــی که مایــلید پخــش شود را انتخـاب کنبد
فارسي
جهــت ديدن آرشيــــــو مـــطالـــب گــذشتــــــه کليــــــک کنيـــــــــــــد
دوستـاني که مايلنــد لينک وبلاگشان در قسمت زير قـرارگــيرد ابتـدا يکـي از لوگوهاي اين وبـــــلاگ را داخـل وبلاگشـــان قرار دهـند و سپس به آدرس Sare2008@Gmail.com ايميل ارسال کـنـنـــد \/\/ \/ فروش آنلاین اشتراک اینترنت يک دلي ياس تا شقايق هست... /\/\ /\/\/\ /\/\/\/\ باقراردادن لينک وبلاگ خود در اين قسمت به تعداد بازديدکنندگان خود بيافزاييد و وبلاگ هاي گمنام و خواندني و پر محتوا رابه ديگران معرفي نماييد تاشاهد گسترش روزافزون وبلاگ و وبلاگنويسي در دنياي اينترنت باشيم |
دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩ عیب کوچک عروس جوانی می خواست زن بگیرد به پیرزنی سفارش کرد تا برای او دختری پیدا کند. پیرزن به جستجو پرداخت، دختری را پیدا کرد و به جوان معرفی کرد وگفت این دختر از هر جهت سعادت شما را در زندگی فراهم خواهد کرد. جوان گفت: شنیده ام زبانش هم لکنت دارد! جوان گفت: خانم همسایه گفته است که چشمش هم معیوب است! ¤ نوشته شده در ساعت ۸:٤٤ ق.ظ توسط سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی سهشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم ¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱۸ ق.ظ توسط سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ داستانهای خواندنی داستان ” دعای کشتی شکستگان”
یک کشتی در یک سفر دریایی در میان طوفان در دریا شکست و غرق شد و تنها دو مرد توانستند نجات یابند و شنا کنان خود را به جزیره کوچکی برسانند. دو نجات یافته هیچ چاره ای به جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا نداشتند. چون هر کدامشان ادعا می کردند که به خدا نزدیک ترند و خدا دعایشان را زودتر استجاب می کند، تصمیم گرفتند که جزیره را به ۲ قسمت تقسیم کنند و هر کدام در قسمت متعلق به خودش دست به دعا بر دارد تا ببینند کدام زود تر به خواسته هایش می رسد.
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت: باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد. بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم. ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی. بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟ نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام. و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم. وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد. همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه. تقاضای او همین بود. همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه. گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم. خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟ آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟ حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش. مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ آوا، آرزوی تو برآورده میشه. آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود . صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم. در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام. چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه. خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه. اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده. نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن . آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه . آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین. سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟ خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن. ¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٠ ق.ظ توسط سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ حقه های عجیبی که آدم به بدنش میتونه بزنه؟!!! می دانیم که درد جسمانی علامت و نشانه ایجاد مشکل و ناهنجاری در بدن است و عوامل مختلفی باعث درد و ناراحتی جسمانی می شوند. بعضی از این عوامل موقتی و برخی نیز طولانی مدت و نیازمند دارو و درمان هستند. صداهای فراصوت بالاتر از حد آستانه شنوایی را تجربه کنید بر درد آمپول غلبه کنید از شر جرم های بینی راحت شوید از شر رفلاکس مری راحت شوید درد دندان، آخ نگو نوک انگشت تان را سوزانده اید؟ درد پهلو جلوی خونریزی را با یک انگشت بگیرید از تپش قلب در هنگام عصبانیت جلوگیری کنید مغز خود را گرم نگه دارید از نزدیک بینی پیشگیری کنید خواب رفتگی زیر آب نفس بکشید خوب حفظ کنید ¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٦ ق.ظ توسط سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ پنج دلیل قانع کننده برای مهربان بودن ¤ نوشته شده در ساعت ٩:۱٧ ق.ظ توسط سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ اولین یتیم خلقت ...
نامت چه بود؟
آدم فرزند؟ من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت محل تولد؟ بهشت پاک اینک محل سکونت؟
زمین خاک آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است قدت؟
روزی چنان بلند که همسایه خدا،اینک به قدر سایه بختم به روی خاک اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق رنگت؟
اینک فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، که ببارد ز آسمان وزنت ؟
نه آنچنان سبک که پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین که نشینم بر این خاک جنست ؟
نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا شغلت ؟
در کار کشت امیدم شاکی تو ؟
خدا نام وکیل ؟
آن هم خدا جرمت؟
یک سیب از درخت وسوسه تنها همین ؟
همین!!!! حکمت؟
تبعید در زمین همدست در گناه؟
حوای آشنا ترسیده ای؟
کمی ز چه؟
که شوم اسیر خاک آیا کسی به ملاقاتت آمده؟
بلی که؟
گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی ... ولی چه ؟
حکمی چنین آن هم یک گناه!!؟ دلتنگ گشته ای ؟
زیاد برای که؟
تنها خدا آورده ای سند؟
بلی چه ؟
دو قطره اشک داری تو ضامنی؟
بلی چه کسی ؟
تنها کسم خدا در آ خرین دفاع؟
می خوانمش که چنان اجابت کند دعا
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٢٧ ب.ظ توسط سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی سهشنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ از زندگی خود لذت ببرید زندگی شما میتواند به زیبایی رؤیاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که میتوانید کارهای سادهای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که میتوانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است : هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود لذت ببرید ¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٠٩ ق.ظ توسط سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی سهشنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ آخرین پست سال 1388 (جملات گرانبها از بزرگان) زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه ..واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی ....آلبرت انیشتین ¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۸ ق.ظ توسط سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸ رانندگی....
زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش. باید بیشتر کره بریزی.. وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن میسوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمیکنی.. هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک
...... زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر میکنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟ شوهر به آرامی گفت: فقط میخواستم بدونی وقتی دارم رانندگی میکنم، چه احساسی دارم....
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۱ ب.ظ توسط سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی سهشنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ مغازه شوهر فروشی یک مغازه شوهر فروشی در نیو یورک باز شده که خانمها میتوانند به آنجا رفته و برای خود شوهری تهیه کنند در تابلوی راهنمای مقابل درب ورودی از جمله مطالب ذیل نوشته شده شما در طول عمرتان فقط یکبار میتوانید از این محل دیدن کنید اینجا شش طبقه است و ارزش محصولات هر طبقه بالایی بیشتر از طبقه پائینی است شما میتوانید فقط یک محصول از یکی از طبقات انتخاب کنید و یا به طبقه بالایی بروید شما نمیتوانید به طبقات پایینی برگردید ولی میتوانید از هر طبقه که خواستید از فروشگاه خارج شوید طبقه ششم که اینجا روی یک تابلوی دیجیتال نوشته ¤ نوشته شده در ساعت ٦:۳٩ ب.ظ توسط سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی
|
Design By Seyed AliReza Ebrahimi Copyright © 2001-2010 Sare.ir Inc. All rights reserved