با خريد اكانتهاي sare2008 برنده سكه طلا شويد

كسب اطلاعات بيشتر http://net.sare.ir
Iran-Sare2008 Banner

دوشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۸

رانندگی....

 

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش. باید بیشتر کره بریزی.. وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می‌سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی.. هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک

 

......

زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

 

شوهر به آرامی گفت: فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه احساسی دارم....

 

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸

مغازه شوهر فروشی

                یک مغازه شوهر فروشی در نیو یورک باز شده که خانمها میتوانند به آنجا رفته و برای خود شوهری تهیه کنند

                در تابلوی راهنمای مقابل درب ورودی از جمله مطالب ذیل نوشته شده
                 ____________________________________

                شما در طول عمرتان فقط یکبار میتوانید از این محل دیدن کنید

                اینجا شش طبقه است و ارزش محصولات هر طبقه بالایی‌ بیشتر از طبقه پائینی است

                شما میتوانید فقط یک محصول از یکی‌ از طبقات انتخاب کنید و یا به طبقه بالایی‌ بروید

                شما نمیتوانید به طبقات پایینی برگردید ولی‌ میتوانید از هر طبقه که خواستید از فروشگاه خارج شوید
       ____________________________________
خانمی را که تازه وارد فرشگاه شده در نظر گرفته و با او همراه می‌شویم .
 او به طبقه اول میرود
که در تابلو ورودی آنجا نوشته:این مردان دارای شغل ثابت هستند.
.مردان بنظرش جالب میایند ولی‌ تصمیم می‌گیرد
طبقه بالا را هم ببیند
اینجا نوشته این مردان دارای شغل ثابت هستند و بچه‌ها را دوست دارند
با خودش میگه خیلی‌ خوبه ولی من بیشتر میخوام و به
طبقه سوم میره
اینجا نوشته شده این مردان شغل ثابت دارند و بچه‌ها را دوست دارند و بسیار خوش قیافه هستند
نگاهی به مردان میندازه میگه وای خدای من ولی احساس میکنه که باید بره
طبقه چهارم که آنجا نوشته:
این مردان شغل ثابت دارند بسیار خوش تیپ و قیافه هستند عاشق بچه‌ها هستند و به کار های خانه علاقمندندخانم اینجا رو هم میبینه و میگه واااای خدای من کمک کن
دیگه نمیتونم خودمو نگهدارم ولی‌ ناخود آگاه میره
طبقه پنجم که اینجا نوشته:
این مردان شغل ثابت دارند عاشق بچه‌ها هستند فوق آلعاده خوش بر و رو هستند شدیدا به کارهای خانه علاقمندند و مردانی رمانتیک میباشند
دیگه آنچنان وسوسه شده که نمیتونه صرف نظر کنه ولی‌ باز ناخود آگاه میره

طبقه ششم که اینجا روی یک تابلوی  دیجیتال نوشته
شما بازدید کننده شماره ۳۱۴۵۶۰۱۲از این طبقه هستید اینجا هیچ مردی وجود ندارد این طبقه فقط برای این است که ثابت کنیم که
زنها را بهیچ وجه نمیتوان راضی‌ نمود از بازدیدتان از فروشگاه شوهر سپاسگزاریم

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸

ثانیه شمار سال 1389

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


دوشنبه ٢۸ دی ۱۳۸۸

وسایل برای استفاده کردن هستند . انسانها برای دوست داشتن هستند

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.. ناگهان پسر 4 ساله اش سنگی برداشت و با آن چند خط روی بدنه ماشین کشید. مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که در دستش داشت، این کار را می کرد
!
در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را از دست داد .
وقتی پسرک پدرش را دید، با نگاهی دردناک پرسید
: کی انگشتانم دوباره رشد می کنند؟
مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد. او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که از کرده خود بسیار ناراحت و پشیمان بود، جلوی ماشین نشست و به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود :
«
دوستت دارم بابایی
روز بعد آن مرد خودکشی کرد !
عصبانیت و دوست داشتن هیچ حد و حدودی ندارند. دومی را انتخاب کنید تا یک زندگی زیبا و دوست داشتنی داشته باشید. این را نیز به یاد داشته باشید که :
وسایل برای استفاده کردن هستند و انسانها برای دوست داشتن. اما مشکل جهان امروز این است که انسانها مورد استفاده واقع می شوند و به وسایل عشق ورزیده می شود.
بیایید همواره این گفته را به یاد داشته باشیم:
وسایل برای استفاده کردن هستند.
انسانها برای دوست داشتن هستند.
مواظب افکارتان باشید، آنها به کلمات تبدیل می شوند.
مواظب کلماتی که به زبان می آورید، باشید، آنها به رفتار تبدیل می شوند.
مواظب رفتارتان باشید، آنها به عادت ها تبدیل می شوند.
مواظب عادت هایتان باشید، آنها شخصیت شمار را شکل می دهند.
مواظب شخصیت تان باشید، چون سرنوشت شما را می سازد .

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


یکشنبه ٢٠ دی ۱۳۸۸

یادمان نرود زندگی کنیم.

دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است.
تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود . پریشان شد و اشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد.
داد زد بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد .
آسمان و زمین را بهم ریخت خدا سکوت کرد.
جیغ زد و جار وجنجال راه انداخت خدا سکوت کرد.
 به پروپای فرشته و انسان پیچید خدا سکوت کرد.
کفر گفت وسجاده دور انداخت وباز هم خدا سکوت کرد.
دلش گرفت وگریست و به سجاده افتاد این بار خدا سکوتش را شکست وبا صدایی دلنشین گفت:
" عزیزم بدان که یک روز دیگر را هم ازدست دادی! تمام روز را به بد وبیراه وجار وجنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست . بیا ولااقل این یک روز را زندگی کن."
لا به لای هق و هقش گفت:"اما یک روز... با یک رو زچه کاری میتوان کرد....؟"
خدا گفت:"آن کس که لذت یک روز زندگی را تجربه کند گویی که هزار سال زیسته است وآنکه امروزش را در نیابد هزار سال هم به کارش نیاید"
وآنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:"حالا برو و زندگی کن..."
او مات ومبهوت به زندگی نگاه کرد که درگودی دستانش میدرخشید.اما  می ترسید حرکت کند میترسید راه برودو زندگی از لای انگشتانش بریزد.
قدری ایستاد.... بعد با خودش گفت:"وقتی فردایی ندارم نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد بگذار این مشت زندگی را مصرف کنم."
آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سر ورویش پاشید زندگی را نوشید و بویید وچنان به وجد امد که دید میتواند تا ته دنیا بدود میتواند پا روی خورشید بگذارد و میتواند...
اودر آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد زمینی را مالک نشد مقامی را به دست نیاورد اما...
اما در همان یک روز دست بر پوست درختان کشید روی چمنها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد سرش را بالا گرفت وابرها را دید وبه آنهایی که نمیشناختشان سلام کرد وبرای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد او همان یک روز آشتی کرد و خندید سبک شد لذت برد و سرشار شد و بخشید عاشق شد و عبور کرد  وتمام شد.
او همان یک روز زندگی کرد اما فرشتها در تقویم خدا نوشتند:
"او در گذشت کسی که هزار سال زیسته بود..."
به راستی اگر ما تنها یک روز فرصت داشته باشیم چه میکنیم؟

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸

قصاب

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد  حرکتی کرد  که دورش کند اما کاغذی را  در دهان سگ  دید .کاغذ را گرفت.روی کاغذ نوشته بود" لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود  سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت  .سگ هم  کیسه راگرفت و رفت .
قصاب که کنجکاو شده بود و از  طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و بدنبال سگ راه افتاد .
سگ  در خیابان  حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید . با حوصله ایستاد تا  چراغ سبز شد و  بعد از خیابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو  حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد .قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند .
  اتوبوس امد, سگ جلوی اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدی امد   دوباره شماره انرا چک کرد   اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالی که دهانش از حیرت باز بود سوار شد.
  اتوبوس در حال حرکت به سمت  حومه شهر  بود وسگ منظره بیرون را تماشا می کرد .پس از چند خیابان سگ روی پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد.قصاب هم به دنبالش.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه ای رسید .گوشت را روی پله گذاشت و   کمی عقب رفت و خودش را به در  کوبید .اینکار را بازم تکرار کرد اما کسی در را باز نکرد.
سگ به طرف محوطه باغ رفت   و روی دیواری باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت.
  مردی  در را باز کرد و شروع  به فحش دادن  و تنبیه  سگ و کرد.قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد :چه کار می کنی دیوانه؟ این سگ یه نابغه است  .این باهوش ترین سگی هست که من تا بحال دیدم.
مرد نگاهی به قصاب کرد و گقت:تو به این میگی باهوش ؟این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش می کنه !!!
نتیجه اخلاقی :
اول اینکه مردم هرگز از چیزهایی که دارند راضی نخواهند بود.
و دوم اینکه چیزی که شما انرا بی ارزش می دانید بطور قطع برای کسانی دیگر ارزشمند و غنیمت است .
سوم اینکه بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. پس سعی کنیم ارزش واقعی هر چیزی را درک کنیم و مهمتر اینکه قدر داشته های مان را بدانی

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


جمعه ٢٧ آذر ۱۳۸۸

چند نکته آموزنده

 مرد کور

 روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار
 پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
 روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر
 داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور
 اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان
 نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز
 نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و
 اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر
 او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته
 است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به
 شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت
 ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم

 وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید
 دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای
 زندگی است
 حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز
 موفقیت است .... لبخند بزنید
 --------------------------------------
 یکی از بستگان خدا

 شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی

 پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید
 سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به
 شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد

 در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش ، نداشته‌هاش رو از خدا طلب
 می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد

 خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که
 محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که
 یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد
 - آهای، آقا پسر
 پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را
 به ‌او داد.پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید
 - شما خدا هستید؟
 - نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم
 - آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید
 -------------------------------------
 نخستین درس مهم - زن نظافتچى

 من دانشجوى سال دوم بودم.. یک روز سر جلسه امتحان وقتى چشمم به سوال آخر
 افتاد، خنده‌ام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى کردن داشته است.
 سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت می‌کند چیست؟
 من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و
 حدوداً شصت ساله بود. امّا نام کوچکش را از کجا باید می‌دانستم؟
 من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بی‌جواب گذاشتم. درست قبل
 از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم
 در بارم‌بندى نمرات محسوب می‌شود؟
 استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدم‌هاى بسیارى ملاقات
 خواهید کرد. همه آن‌ها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما می‌باشند،
 حتى اگر تنها کارى که می‌کنید لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد
 من این درس را هیچگاه فراموش نکرده‌ام
 --------------------------------------
 دومین درس مهم- کمک در زیر باران

 یک شب، حدود ساعت ۵/١١ بعدازظهر، یک زن مسن سیاه پوست آمریکایى در کنار
 یک بزرگراه و در زیر باران شدیدى که می‌بارید ایستاده بود. ماشینش خراب
 شده بود و نیازمند استفاده از وسیله نقلیه دیگرى بود. او که کاملاً خیس
 شده بود دستش را جلوى ماشینى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن
 ماشین که یک جوان سفیدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته باید توجه
 داشت که این ماجرا در دهه ١٩۶٠ و اوج تنش‌هاى میان سفیدپوستان و
 سیاه‌پوستان در آمریکا بود. مرد جوان آن زن سیاه‌پوست را به داخل ماشینش
 برد تا از زیر باران نجات یابد و بعد مسیرش را عوض کرد و به
 ایستگاه قطار رفت و از آن جا یک تاکسى براى زن گرفت و او را کمک کرد تا
 سوار تاکسى شود

 زن که ظاهراً خیلى عجله داشت از مرد جوان تشکر کرد و آدرس منزلش را
 پرسید. چند روز بعد، مرد جوان در خانه بود که صداى زنگ در برخاست. با
 کمال تعجب دید که یک تلویزیون رنگى بزرگ برایش آورده‌اند. یادداشتى هم
 همراهش بود با این مضمون
 از شما به خاطر کمکى که آن شب به من در بزرگراه کردید بسیار متشکرم.
 باران نه تنها لباس‌هایم که روح و جانم را هم خیس کرده بود. تا آن که شما
 مثل فرشته نجات سر رسیدید. به دلیل محبت شما، من توانستم در آخرین
 لحظه‌هاى زندگى همسرم و درست قبل از این که چشم از این جهان فرو بندد در
 کنارش باشم. به درگاه خداوند براى شما به خاطر کمک بی‌شائبه به دیگران
 دعا می‌کنم

 ارادتمند
 خانم نات کینگ ‌کول
 -------------------------------------
 سومین درس- همیشه کسانى که خدمت می‌کنند را به یاد داشته باشید

 در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد
 قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت

 - پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟

 - خدمتکار گفت: ۵٠ سنت
 پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید
 - بستنى خالى چند است؟
 خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه
 فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت
 - ٣۵ سنت
 - پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت
 - براى من یک بستنى بیاورید
 خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر
 بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت
 کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر
 بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود
 یعنى او با پول‌هایش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى
 انعام دادن برایش باقى نمی‌ماند، این کار را نکرده بود و بستنى خالى
 خورده بود

 ------------------------------------
 چهارمین درس مهم- مانعى در مسیر

 در روزگار قدیم، پادشاهى سنگ بزرگى را که در یک جاده اصلى قرار داد. سپس
 در گوشه‌اى قایم شد تا ببیند چه کسى آن را از جلوى مسیر بر می‌دارد. برخى
 از بازرگانان ثروتمند با کالسکه‌هاى خود به کنار سنگ رسیدند، آن را دور
 زدند و به راه خود ادامه دادند. بسیارى از آن‌ها نیز به شاه بد و بیراه
 گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند. امّا هیچیک از آنان کارى به
 سنگ نداشتند.

 سپس یک مرد روستایى با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید. بارش را زمین
 گذاشت و شانه‌اش را زیر سنگ قرار داد و سعى کرد که سنگ را به کنار جاده
 هل دهد. او بعد از زور زدن‌ها و عرق ریختن‌هاى زیاد بالاخره موفق شد.
 هنگامى که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آن‌ها را بر دوش بگیرد و به راهش
 ادامه دهد متوجه شد کیسه‌اى زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است. کیسه را
 باز کرد پر از سکه‌هاى طلا بود و یادداشتى از جانب شاه که این سکه‌ها مال
 کسى است که سنگ را از جاده کنار بزند. آن مرد روستایى چیزى را می‌دانست
 که بسیارى از ما نمی‌دانیم
 هر مانعى، فرصتى.

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


چهارشنبه ٢٥ آذر ۱۳۸۸

خوشبختی....

 همه ما خودمان را چنین متقاعد میکنیم که با ازدواج زندگی بهتری خواهیم داشت، وقتی بچه دار شویم بهتر خواهد شد، و با به دنیا آمدن بچه‌های بعدی زندگی بهتر....
ولی وقتی می‌بینیم کودکانمان به توجه مداوم نیازمندند، خسته میشویم.
بهتر است صبر کنیم تا بزرگتر شوند..
فرزندان ما که به سن نوجوانی میرسند، باز کلافه میشویم، چون دایم باید با آنها سروکله بزنیم. مطمئناً وقتی بزرگتر شوند و به سنین بالاتر برسند، خوشبخت خواهیم شد. با خود میگوییم زندگی وقتی بهتر خواهد شد که :
همسرمان رفتارش را عوض کند،یک ماشین شیکتر داشته باشیم، بچه هایمان ازدواج کنند،
به مرخصی برویم و در نهایت بازنشسته شویم.....
حقیقت این است که برای خوشبختی، هیچ زمانی بهتر از همین الآن وجود ندارد.
اگر الآن نه، پس کی؟ زندگی همواره پر از چالش است..
بهتر این است که این واقعیت را بپذیریم و تصمیم بگیریم که با وجود همه این مسائل، شاد و خوشبخت زندگی کنیم.
خیالمان میرسد که زندگی، همان زندگی دلخواه، موقعی شروع میشود که موانعی که سر راهمان هستند ، کنار بروند:
مشکلی که هم اکنون با آن دست و پنجه نرم میکنیم، کاری که باید تمام کنیم،
زمانی که باید برای کاری صرف کنیم، بدهی‌هایی که باید پرداخت کنیم و ...
بعد از آن زندگی ما، زیبا و لذت بخش خواهد بود!
بعد از آنکه همه اینها را تجربه کردیم، تازه می فهمیم که زندگی، همین چیزهایی است که ما آنها را موانع می‌شناسیم.
این بصیرت به ما یاری میدهد تا دریابیم که جاده‌ای بسوی خوشبختی وجود ندارد.
خوشبختی، خودٍ همین جاده است.. پس بیایید از هر لحظه لذت ببریم..
برای آغاز یک زندگی شاد و سعادتمند لازم نیست که در انتظار بنشینیم:
در انتظار فارغ التحصیلی، بازگشت به دانشگاه، کاهش وزن ، افزایش وزن، شروع به کار، ازدواج، شروع تعطیلات، صبح جمعه، در انتظار دریافت وام جدید، خرید یک ماشین نو، باز پرداخت قسطها، بهار و تابستان و پاییز و زمستان، اول برج، پخش فیلم مورد نظرمان از تلویزیون، مردن، تولد مجدد و...
خوشبختی یک سفر است، نه یک مقصد.. هیچ زمانی بهتر از همین لحظه برای شاد بودن وجود ندارد.
زندگی کنید و از حال لذت ببرید.. اکنون فکر کنید و سعی کنید به سؤالات زیر پاسخ دهید:
1. پنج نفر از ثروتمندترین مردم جهان را نام ببرید.
2. برنده‌های پنج جام جهانی آخر را نام ببرید.
3. آخرین ده نفری که جایزه نوبل را بردند چه کسانی هستند؟
4. آخرین ده بازیگر برتر اسکار را نام ببرید.
نمیتوانید پاسخ دهید؟ نسبتاً مشکل است، اینطور نیست؟
نگران نباشید، هیچ کس این اسامی را به خاطر نمی آورد.
روزهای تشویق به پایان میرسد!
نشانهای افتخار خاک می گیرند!
برندگان به زودی فراموش میشوند!
اکنون به این سؤالها پاسخ دهید:
1. نام سه معلم خود را که در تربیت شما مؤثر بوده‌اند ، بگویید.
2.. سه نفر از دوستان خود را که در مواقع نیاز به شما کمک کردند، نام ببرید.
3. افرادی که با مهربانیهایشان احساس گرم زندگی را به شما بخشیده‌اند، به یاد بیاورید.
4. پنج نفر را که از هم صحبتی با آنها لذت میبرید، نام ببرید. حالا ساده تر شد، اینطور نیست؟
افرادی که به زندگی شما معنی بخشیده‌اند، ارتباطی با "ترین‌ها" ندارند،ثروت بیشتری ندارند، بهترین جوایز را نبرده‌اند، ....
آنها کسانی هستند که به فکر شما هستند، مراقب شما هستند، همانهایی که در همه شرایط، کنار شما میمانند ...
کمی بیاندیشید. زندگی خیلی کوتاه است. و شما در کدام لیست قرار دارید؟ نمیدانید؟
اجازه دهید کمکتان کنم.
شما در زمره مشهورترین نیستید....،
شما از جمله کسانی هستید که برای درمیان گذاشتن این پیام در خاطرمن بودید.

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


جمعه ۱۳ آذر ۱۳۸۸

چند مطلب آموزنده

    یکی از کشاورزان منطقه ای، همیشه در مسابقه‌ها، جایزه بهترین غله را به ‌دست می‌آورد و به ‌عنوان کشاورز نمونه شناخته شده بود. رقبا و همکارانش، علاقه‌مند شدند راز موفقیتش را بدانند. به همین دلیل، او را زیر نظر گرفتند و مراقب کارهایش بودند. پس از مدتی جستجو، سرانجام با نکته‌ عجیب و جالبی روبرو شدند. این کشاورز پس از هر نوبت کِشت، بهترین بذرهایش را به همسایگانش می‌داد و آنان را از این نظر تأمین می‌کرد. بنابراین، همسایگان او می‌بایست برنده‌ مسابقه‌ها می‌شدند نه خود او!
کنجکاویشان بیش‌تر شد و کوشش علاقه‌مندان به کشف این موضوع که با تعجب و تحیر نیز آمیخته شده بود، به جایی نرسید. سرانجام، تصمیم گرفتند ماجرا را از خود او بپرسند و پرده از این راز عجیب بردارند.
کشاورز هوشیار و دانا، در پاسخ به پرسش همکارانش گفت: «چون جریان باد، ذرات بارورکننده غلات را از یک مزرعه به مزرعه‌ دیگر می‌برد، من بهترین بذرهایم را به همسایگان می‌دادم تا باد، ذرات بارورکننده نامرغوب را از مزرعه‌های آنان به زمین من نیاورد و کیفیت محصول‌های مرا خراب نکند!»
همین تشخیص درست و صحیح کشاورز، توفیق کامیابی در مسابقه‌های بهترین غله را برایش به ارمغان می‌آورد
“گاهی اوقات لازم است با کمک به رقبا و ارتقاء کیفیت و سطح آنها، کاری کنیم که از تأثیرات منفی آنها در امان باشیم”


------------ --------- --------- ---------


مشتری خود را بشناسید
یکی از نمایندگان فروش شرکت کوکاکولا، مایوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: «چرا در کشورهای عربی موفق نشدی؟»
وی جواب داد: «هنگامی که من به آنجا رسیدم مطمئن بودم که می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشکلی که داشتم این بود که من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم که پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی کردم:
پوستر اول مردی را نشان می داد که خسته و کوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
پوستر دوم مردی که در حال نوشیدن کوکا کولا بود را نشان می داد.
پوستر سوم مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.
پوستر ها را در همه جا چسباندم.»
دوستش از وی پرسید: «آیا این روش به کار آمد؟»
وی جواب داد: «متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس دوم و بعد اول را دیدند.»
    قبل از هر کار جدیدی باید مطالعات اولیه به صورت کامل با در نظر گرفتن همه جوانب انجاه بشه.

------------ --------- --------- ---------


مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد..
او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.
مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود. روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست و روز بعد و روز بعد...
این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟ بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و .... ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.
بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»
مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»
“پیش از اتخاذ هر اقدام و تلاشی برای حل مسائل، ابتدا مطمئن شوید که آیا اصلاً مسئله ای وجود دارد یا خیر.

------------ --------- --------- ---------

می گویند در زمانهای دور پسری بود که به اعتقاد پدرش هرگز نمی توانست با دستانش کار با ارزشی انجام دهد. این پسر هر روز به کلیسایی در نزدیکی محل زندگی خود می رفت و ساعتها به تکه سنگ مرمر بزرگی که در حیاط کلیسا قرار داشت خیره می شد و هیچ نمی گفت. روزی شاهزاده ای از کنار کلیسا عبور کرد و پسرک را دید که به این تکه سنگ خیره شده است و هیچ نمی گوید. از اطرافیان در مورد پسر پرسید. به او گفتند که او چهار ماه است هر روز به حیاط کلیسا می آید و به این تکه سنگ خیره می شود و هیچ نمی گوید.
شاهزاده دلش برای پسرک سوخت. کنار او آمد و آهسته به او گفت: «جوان، به جای بیکار نشسستن و زل زدن به این تخته سنگ، بهتر است برای خود کاری دست و پا کنی و آینده خود را بسازی.»
پسرک در مقابل چشمان حیرت زده شاهزاده، مصمم و جدی به سوی او برگشت و در چشمانش خیره شد و محکم و متین پاسخ داد: «من همین الان در حال کار کردن هستم!» و بعد دوباره به تخته سنگ خیره شد.
شاهزاده از جا برخاست و رفت. چند سال بعد به او خبر دادند که آن پسرک از آن تخته سنگ یک مجسمه با شکوه از حضرت داوود ساخته است. مجسمه ای که هنوز هم جزو شاهکارهای مجسمه سازی دنیا به شمار می آید. نام آن پسر «میکل آنژ» بود!
     قبل از شروع هر کار فیزیکی بهتر است که به اندازه لازم در موردش فکر کرد. حتی اگر زمان زیادی بگیرد.

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۸

میلاد حضرت امام رضا(ع) مبارک باد

 میلاد عالم آل محمد، هشتمین حجت سرمد،نگین درخشان وطن، السلطان ابا الحسن، حضرت علی بن موسی الرضا )ع ( مبارک باد.

 صلوات مخصوص  امام  رضا(ع(

اللّهُمَّ صَّلِ  عَلی عَلّی بِن موسَی الَذ َّی اِرتَََضَیَتهُ و رَضّیَتَ  بِه مَن شئتَمِن خَلقِکَ وَ قائماً بِأَمرِکَ

و ناصِراً لِدینِکَ وَ شاهِداًعَلی عِبادِکَ وَ کَمان صَحَ لَهُم فِی السِِّرِ وَ العَلانیَّة

وَ دعا اِلی سَبیلِکَ بِالحِکمَةِ وَالمَوعِظَةِالحَسَنَةِ فَصَلِّ عَلَیهِ اَفضَلَ ما صَلَّیتَ عَلی اَحَدٍ مِن اَولیائِکَ خِیرَتِکَ مِن  خَلقِکَ  إِ نَّکَ  جَوادٌ  کَریمً .

 

 

امام رضا(ع) زائر دل شکسته ام میخوام منو دعا کنی.

:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((:((

میخوام دل غریبم رو با خودت اشنا کنی .

کاش کی بشه تو حرمت یه شب منو پناه بدی.

دست بکشی روی سرم درد منو شفا بدی.

دلم میخواد کبوتری روی گنبد طلات باشم.

خواهشمو رد نکنی خادم زائرات باشم .

اشک بریزم دعا کنم یه بند رضا رضا کنم

تو کوله بار زندگی چراغ راه من باشی 

التماس دعا
@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-


 

حریمت قبله ی جانم

 بود حب تو ایمانم
تو را هر لحظه می خوانم

 رضا جانم، رضا جانم
منم مست ولای تو

 گدایم من گدای تو
نهادم سر به پای تو

 رضا جانم، رضا جانم

 

بهترین شادباش ها تقدیم به شما،
بمناسبت میلاد امام علی بن موسی الرضا-ع

 

امام رضا-ع می فرماید:

بیماری برای مؤمن، رحمت و موجب پاک شدن است و برای کافر، عذاب و لعنت است،و بیماری از مؤمن زائل نمی شود تا اینکه گناهی بر گردن او نماند.

سیـد علیــرضـا ابــراهیمـــی

نظرات دوستان را ببینیم-نظر شما چیست؟ (نظر)

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤
 


 

Design By Seyed AliReza Ebrahimi Copyright © 2001-2010 Sare.ir Inc. All rights reserved